تبليغاتX
سکوت غوغایی

سکوت غوغایی

بزرگترین حسرت آدمی این است

که حس میکند میخواهد

اما نمیتواند

و به یاد میاورد زمانی را که

میتوانست

اما....

نخواست

 

                                            زرتشت!

+ نوشته شده در  87/05/22ساعت   توسط پرستو  | 

*یکی از سخت ترین کارای دنیا انتظار کشیدنه

*یکی از سخت ترین شرایطی که میتونی توش باشی

شرایطیه که واسه ی تغییر اوضاع به نحوی که میخوای

هیچ ابزاری نداری و کاملا احساسه ناتوانی میکنی و رنج میکشی

* یکی از زشت ترین مناظر دنیا دیدنه جای خالی افراد محبوبه

* یکی از بدترین شرایط وقتیه که دیگران حرفتو نمیفهمن و

   تو تجزیه و تحلیله احساساتت مطلقا تنهایی!!

 * یکی از قسمتای بد زندگی میتونه وقتی باشه که فقط یکی از این شرایط مهیا باشه!!

    حالا که همه ی آزاره و عذابای این چند روزمو نوشتم میبینم

     چقد احساساته بدی در من جریان داره

     هر کدوم از آپشنای بالا که هر کدوم زشت و سخت و دردناکن

     همه یهو اومدن تو وجود من!

 

نمیخوام آدمه منفی باشم

قصد غر زدن هم نداشتم

اما واقعا درگیر تک تک مسائل بالا هستم

واقعا سختمه

قاطی کردم!!

 

 

وقتی حرفای دلتو با کسی میزنی

و از همه ی حرفات برداشته عکس میکنه

و وقتی سعی در توجیهش داری

فکر  میکنه لجباز و نفهمی

وقتی این آدم همیین چن وقته پیش

یه جوور دیگه حرف زده بوود و

الآن یهوو اصلن دیدش یه جور دیگه شده

چه کار میتونم بکنم؟

فقط بهم ثابت میشه

هیچ آدمی نمیتونه پناهگاهه امنی باشه

+ نوشته شده در  87/05/19ساعت   توسط پرستو  | 

همه چی تموم شد

یه فصله دیگه ای از زندگی هم ورق خورد

جوابا اومد

محض اطلاع همه ی اونایی که میخواستن بدونن

رتبه ام شد : ۵۴۷۹

خنده دار ترین سوالی که امرووز همه میپرسن اینه که

چی زدی واسه انتخاب رشته؟

آخه من نمیدونم چجوری ۹۰ تا انتخاب رو آدم باید بگه :دی

انتخاب رشته تا ۲-۳ رووز اعصابمو کش آورد

تا بالاخره از دیرووز دیگه اتیکته کنکوری ازم برداشته شد

 

جالبیش واسم جریاناته اطرافه

یهو انگار همه چی داره عوض میشه

موقعیته آدما.... رفتاراشوون .. کاراشوون

خودمم احساسه رهایی احمقانه ای دارم

 

نمیدونم چجوری بنویسمش

مدتهاست که احساس میکنم دیگه تو رسوندنه حرفام قوی نیستم

 

اما واقعا فقط به این مطمئنم

یه فصله کلفت تموم شد

روزای جدیدی در انتظاره!

+ نوشته شده در  87/05/16ساعت   توسط پرستو  | 

بعد از یه سالی که گذشت

و هر رووزش شماره معکووس بوود

واسه کنکور دادن

که هزار بار با تقویم و انگشت حساب کنی

دقیقا کدووم رووز میشه رووز کنکوور

که با شنیدنه اسمه سازمان سنجش

از تو رختخواااب پرتاب شی وسطه هاال

 

حالا وارد دوره ی دوم شدیم

حالا شمارشه معکوسه اومدنه جواباس

توی رووز سعی میکنم خودمو مشغول کنم و

به شوخی های احمقانه ی دیگران

بی اعتنایی کنم

و گزارشگرهای آشنای فامیل رو

با سوالهای

چه احساسی داری؟ فکر میکنی چه حدودی بیاد جواب؟ حدسم نمیزنی؟

مگه میشه؟! آدم خودش میدونه چکاار کرده...!!

تنها میذارم

آخه به من چه ربطی داره که

در زمانه کنکووره هر کدوم از اینا

رتبه ها و سوالا و جریانات چی بووده؟

نمیدونم چرا همه احساس میکنن باید با من

همذات پنداری کنن!!:دی

اما خب واقعیت اینه که

تو دله خودمم احساساته غریبی دارم

واقعا واقعا هیچ حدسی ندارم

وقتی میآم به خودم القا کنم خووب دادم

یهو سوالای شیمی جلووم رژه میرن که گل کاشتم!!

یاده تعداده معدوده تستای ریاضی می افتم که جواب دادم

ولی خودم رو با فیزیک تسلی میدم!!

 

شاید ادبیات رو عالی نزده باشم

اما به گموونم تو عربی از خیلی ها جلووترم...

زبانم در حده انتظار جوواب نداد

دین و زندگی اما بد نشد

 

وااااای هر روووز کلی با خوودم کنفرانس و میز گرد دارم

 

و از همه وحشتناک تر

یاده روزای کتابخووونه

رووزای گرم و دراااااز

جزوه های سنگین

مااااااارکررر های رنگی

کیفای سنگینی که همیشه این حس رو به من میداد

که آخرش هم رمان با درآوردنه کیفم شونه ی راستم هم کنده میشه

و جلووی آینه تخمین میزدم

کمرم چقدر گوووود شده!!!!

وااای کتابای هزار رنگه قلم چی

که انگااار سر انگشته اووون فارغ التحصیله رووش

راهه جهنم رو نشوون میده

 

روزایی که میآی برنامه ریزی کنی

و هر چی سعی میکنی

نمیتونی حجمه مطلب رو بگنجوونی

ترازایی که حالت رو میگیرن

 

واااااااااااااااااااااااااااای

خدایااااا

نمیتونم تصور کنم حتا یه نیم رووزه دیگه تو همچین فضایی قرار بگیرم...!!

تا ۵ مرداد

به من و امثاله من چی میگذره!!

+ نوشته شده در  87/04/30ساعت   توسط پرستو  | 

پرونده ی چند هفته پیشه 40چراغ راجع به تعرضاته خیابوونی بوود
خیلی واسم جالب بوود
انگار اولین باار بوود که یه همچین چیزی
که جزوه قبح و نبایداس
که نباید به روی خودت بیاری
هر چی دیدی و هر چی میبینی
یهو میشه تیتره یه مجله..!!

نوشته های مختلفی داشت
خیلی با ولع خوندمش
خیلی رووش فکر کردم


روزانه جلوی چشمه ما
یا دور از اونها
بارها و بارها این اتفاقات می افته
نمیدونم این مهر سکوت رو کی به لبهای ما زده؟
اینکه سرت رو بنداازی پایین
با انزجااار
اشکایی که میریزن
بابته تحقیری که شدی
با شدت با اوون همه لرزشه دستات پاک کنی

وقتی یه بعدازظهره کش اومده ی تابستونیه
که دلت میخواد یکم هوا بخووری
ساده ترین قیافه ای که میتونی داشته باشی رو داری
چشمات هیچ جا دور نمیزنن
حواست به خودته
بلند بلند نمیخندی
به تیکه های پسرای آشغاله خیابوونی
که هر چی به دهنه کثیفشون میآد میگن
هیچ جوابی نمیدی
و صدای بلند قاه قاهه خنده ی همه ی اونا تو رو
بیشتر و بیشتر خوورد میکنه
یهو یه همچین اتفاقی میافته
وقتی تو داری حرف میزنی
تو حاله خوودتی

دیرووووز
نتونستم
فریاااااد زدم
میخواستم بگیرمش زیر باد کتک
اما اصلن
انگار صدای منو هیچ کس نمیشنید
نه آدمای تو خیابوون
نه اون آشغاله هرزه....
هیچ کس حتا سرش رو برنگردووند
من با هجوومه اشک
راهمو کج میکنم
از همه ی برنامه هایی که دارم صرفنظر میکنم
از نزدیکترین رااه
با نفرت از همه ی مردا و پسرای اطرااف
فقط به سمته خووونه پناه میآرم

 

امرووز
تصمیم گرفتم راهی که همیشه با ماشین شخصی
یا دربست میرم
با تاکسی برم
یه مسیره ساده
که به مرکز شهر منتهی میشه
سره کوچه وایمیسم
منتظره یه ماشینه خط دار
اول یه موتوری رد میشه
نگاهه هرزش روی تمومه وجوودم وول میخوره
با یه لبخنده کثیف
بعد از اوون
یه ماشین با یه مرده 45-50 ساله
زل میزنه به من
رد میشه
بالاتر دور میزنه
جلو پام وایمیسه
بووق میزنه
میخوااام فریااااد کنم
قدمامو تند میکنم
میرم خیلی دورتر
باز هم باز هم....
تا یه ماشینه خط دار میآد
یه تاکسی
انگار فرشته ی نجاات بوود
از اون وره خیابوون با سرعت دویدم اون لاینو
سواار شدم
تا نشستم تمامه وجودم لرزید
یه پسره جوون راننده بوود
یه پسره جوونه دیگه جلو نشسته بوود
انتهایی ترین نقطه ی صندلی نشسته بوودم
دستم روی دستگیره بود
میترسیدم
(قبوول دارم که زیادی ترسو ام و دیگه شورش رو در آوردم)
اما میترسیدم از هجومه یه چاقو
یا سوار شدنه یه مرده دیگه

همون جاا بود
که بیزار شدم
از این همه بی دفاعی
از این همه سرخوردگی
از این همه حمله
 این همه کثیفی
به ازای چی؟
به تاوانه کدوم حرکته جلفه من؟
به تاوانه کدوم خطای من؟

این جریانه من نیست
جریانه منو هزاران هزاران دختر بدبخته دیگست
ما چی داریم؟
ما کجاییم؟
ما چه کردیم؟

به قووله همون 40چراغه دوست داشتنی
که جسارته نوشتنه همچین مطلبی رو به من داد


از این جنگل های آسفالت شده بیزارم بیزاااااار


من اعلام میکنم
از امرووز
من موافقم با هر طرحه تفکیکه جنسیتی
من آرزوومه مردا رو از پشته یه شیشه ی محافظ ببینم
من جماعته مختلط
با این همه بوی تعفن
با این همه آزار های کشنده
و بغض های فرو خورده رو
به خداااااااااااااااااااا نمیخوام

من عشق نمیخوام
من ثروت نمیخوام
من فقط میخوام امنیت داشته یاشم
میخوام محیطم جنگل نباشه
فقط یه جو حرمت میخوام
زیاده؟

+ نوشته شده در  87/04/28ساعت   توسط پرستو  | 

کنکور تموم شد

واقعا بی انصافیه هاااا
یه سال جوون بکنی بعد
یهو یه صدایی از تو بلند گو بگه
>> با آرزوی موفقیت برای شما وقته آزمون به پایان رسید<<

روزه قبله کنکووور روزه خیلی عجیب و به گمونم
تکرار نشدنی بوود

یه لحظه آروم بوودم یه لحظه بی قراار
یهو تو دلم به قوله قدیمیا رخت میشستن!!
یه دیقه هم اصلن یادم میرفت فردا چه خبره


فردا صبحش از4.45 بیدار بوودم
و سعی میکردم به حوادثه خوبه زندگی فکر کنم
اما همش تصور میکردم وقتی برمیگردم خوونه
حتما دارم گریه میکنم
یا شایدم سرمو بکووبوونم به دیوااار

بعد مامانم اینا رو تصور میکردم که میخوان منو آروم کنن
بعد یه ساله دیگه که میخواد همه ی این روزا تکرار بشه...!!

بعد از تصور اینکه همه میگن به هر چی فکر کنی همون میشه
از خودم لجم میگرفت و سعی میکردم وانموود کنم من بهترینم
بعد تو خیالم خودمو مجسم میکردم
1 رقمی آوردم
تو تلویزیون آوردنم
من دارم میگم
والا من اصلن انتظارشو نداشتم....!!

تو همین افکار و اوهامه خرکیه خودم بوودم که ساعته موبایلم
به خیاله خووودش میخواست بیدارم کنه زنگید
و من فهمیدم وقته نبرده و روووز شروع شد


موقع صبحانه خووردن هیچ حسه خاص تری نداشتم
همش به خوودم میقبولوندم آزمونه قلم چی دارم
بعده یاده حرفای شبنم می افتادم
( تو تلویزیون گفت
صبحه کنکووور
2 تا کفه دست نوون
بخوورین
خامه و عسل بخوورین )

چمیدونم از این حرفا
بعد گفتم ولموون کن بابا
هر چی دلم خواست خوردم و
به دلیله مریضیه وسواس 140 دوور همه وسایلم رو چک کردم

خلاصه
اگه کسی شهرم بلد نبووود
از جمعیتی که اونجا جمع شده بوود
حتما حوزه رو تشخیص میداد
مادرای مضطرب
پدرای عصبی
اصلن همه جووورش بوود
به زوور خودمو از بینه جمعیت کشوندم توو

چند دیقه که گذشت
احساسه حیوونای باغه وحش بهم دست داده بوود
آخه از لای یه عالم میله
یه عالمه چشم به ماها خیره شده بوود
تازه کلی هم با هم رقابت میکردن که
بیان جلووتر بهتر ببینن!!!!!
که البته من نمیدونم منتظر بوودن
ما چه حرکتی انجاام بدیم واسشون

تا ما تو حیاط بوودیم اوونا هم بوودم
به گمونم بعضیاشوون
حتا تا آخره جلسه همچنان میله ها رو مثله ضریح چسبیده بوودن


اووون تووو یه بووی بد میومد
ازدحااام بووود
هر کی یه جوور بوود
خلاصه ما هم قاطی سیله بچه ها شدیم و رفتیم و مستقر شدیم


وقتی جامو  دیدم
چنان نیشم بااااز شد
که فکر کنم همه به عقلم شک کردن!!

عالی بوود
بغله دیوار
دور از پنجره
باده کووولر
و از همه مهمتر
بدوونه لرزش....


من هیچ وقت اختصاصیامو خووب نمیزدم
هیچ وقتم عمومیه رو بد نمیزدم

واسه همین چوون اولش نوبته عمومی بوود
کیفووول بودم و فکر کردم الآنه میخوام بترکووونم

آقا ما شروووع کردیم به خوووبی
تموم کردیییم به بدبختی
وقت کم آوردم
لرزشه دستامو موقع ورق زدن میدیدم....

صدا تقه بلندگو که بلند شد
انگار یه سطله آب ریختن رووم
فقط میخواست بگه

مرااااقبان اجرااای بند 2!!


خلاصه
اصلن حوصلم نمیآد کامل تعریف کنم
شمام بعید میدونم حتا تا اینجاشم تا الآن خونده باشین

فقط اینکه وقتی به یه سواله سخت میرسیدم
تمومه وقتی که واسش گذاشته بوودم از جلوم رد میشد
کلاسایی که رفته بوودم
یه سوال که فرمولش یادم نمیومد
شکنجه بود واسم
اما اون روز شاید سریعترین 4 ساعته عمرم بوود که گذشت

یه سالی که چه کم چه زیاااد
مشغوله درس بوودم
جزوه های کلفت
فرمولای گنده
نکات ریز
همه رو باید میخوندیم
تا شاید از هر کدوم یه سوال بیاد

یه سال هرجا خواستم برم
با دلخوری میرفتم
یه سال هر کی منو میدید از ترازا و ساعتای خوندنم میپرسید

این یک سااالی که واسه من قده 4-5 سال گذشت
خلاصه شد تویه پاسخنامه پر از بیضی های سفیدی
که قرار بوود من به مدد این یه سال یکی یکی سیاهشون کنم


این همه صبر و امید اطرافیان
به صحیح شدنه همون ورقهه بسنگی داره

اصلن سرنوشته من بوود که تو 4 ساعت
تو یه ورقه
تو 4 تا گزینه جاش کرده بوودن


حالا پرسش های جدیدی وجووود داره واسه جواب دادن

چطوور شد؟
قبولی؟ راضی بودی؟
دوستات چطور دادن؟
خوودت چطوری حدس میزنی؟
نسبت به پارسال بهتر بوود؟
شنیدم میگن ریاضیش سخت بوود؟
...........................


واااای
انگار همیشه یه عالم سواال واسه اطرافیان درباره تو وجوود داره
سوالایی که خودتم سره جوابشون با خودت درگیری

بیخیال...

این روزا تا 10 روزه اوله مرداد که بخواد جوابا بیاد
گاهی خودمو زیره 1000 فرض میکنم و
کلی حال میکنم

گاهی تصور میکنم بالای 20.000 میشم و
همه ماتشون میبره

دردسرت ندم
بازیا داره این کنکووور
چه قبلش و چه بعدش
فقط امیدوارم این وسط
ما بازندش نباشیم...!

+ نوشته شده در  87/04/09ساعت   توسط پرستو  | 

وقتی تو فامیل یکی حالش به شدت آنرمال میشه یهوویی سیلی از محبت به سمتش میآد کسایی که شاید 10 سال یه بااار همو میدیدن کسایی که شاید اگه واسه عروسی دعوتشوون میکردی به هزار و یک دلیل نمیتونستن بیان حالا نمیدونم چی میشه که یهووو میتونن یه وقته خالی واسه احوال پرسی هم داشته باشن... وقتی یه نفر فوت میکنه همه خودشون رو میرسونن با هر وسیله به هر طریق یه رووزه واسه چند ساعت متننفررررررررررررررررررررررررررم از این حرکاتتتون خیلی راحت انگار زندگی به گل یا پوچه فلانی تا دیروووز بووود نفس میکشیددددد لبخند میزد میدید امروز نیست چه راحت توام با من تکرار کن نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  87/03/28ساعت   توسط پرستو  | 

دلم بچگیامو میخواد
اون موقع که وقتی قهر کردیم
تو یه نامه واسم نوشتی 4 صفحه ی دفتر
هر چی تو دلت بوود بهم گفتی

سیر تا پیازشو خوندم و فهمیدم جریان چیه

متنفرم از این روزای گندی که
مثلن هممون بزرگ شدیم
که دیگه واسه هم رک و پوست کنده حرف نمیزنیم
باید از سر و سنگین شدن و
پشت چشم نازک کردنو
مدله رفتارا فهمید
یه چیزی لابد پیش اومده

من حساس شدم
خیلی زیاااددد

یه جرقه کافیه واسه انفجار توده ی عظیمی از نفرت و بغض و عصبانیت

امروز داشتم با خودم بحث میکردم
که این همه نفرت چیه تو وجودم
به خدا خودمم نمیدونم از چی انقدر متنفرم و عصبی!!


حسابی با خودم درگیرم و
در حاله کل کل کردن

کنار اومدن سر اینکه قرار نیست امسال دانشجو شم
چندان سخت نبووود

مهم نیست
ساله دیگه قطعا شرایط بهتر خواد بووود


احساسه ضعفه شدید دارم
حتا خوابیدنم توانی ماورای توانه من میخواااد

اه
چقدر من بداخلاق و غر غروووووام
اه

کاش تا اطلاعه ثانوی من وجود نداشتم!!!!!!

+ نوشته شده در  87/03/18ساعت   توسط پرستو  | 

پرستو یعنی تابلوی ورود ممنوع

پرستو یعنی قدغن

یعنی ممنوع

یعنی نزدیک نشدن

یعنی خطر

یعنی.......

 

یعنی هزار تا لغته هم معنیه دیگه

دلم میخواد اینا رو فریاد بزنم!!!!!!


چرا؟؟؟؟؟
؟؟؟؟؟؟
؟؟؟
؟؟

زخم نزن که میشکنی!

+ نوشته شده در  87/03/13ساعت   توسط پرستو  | 

وااای
تصورش رو بکن
امرووز آخرین روزی بوود که من دکمه های ایکبیریه مانتوی تیره گشادم رو بستم
واسه آخرین باار بوود که وارد حیاط مدرسه شدم
آخرین بار بوود که همه بچه ها یه جور و یه شکل یه جا جمع شده بوودیم


دلم  واسه شیطنتای این روپوشا تنگ میشه
انگار فقط تو این لباس بووود که هر چیم بلند میخندیدی
هرچیم شیطنت میکردی
اونقدر بد بد نگات نمیکردن

دلم خیلی تنگ میشه
واسه نیمکتها
واسه باغچه ی پر گل
واسه درختا

دلم تنگ میشه واسه استرسا ی امتحانا
واسه شادیای یه دسته بچه ها
اون شر گریا ی دسته جمعی
از حالا ذوقه روزه
8/8/88 ساعته 8 صبح رو دارم
که قراره همه جمع شیم جلو مدرسه
تا اون موقع
چقدر همه عوض میشیم...!!

+ نوشته شده در  87/03/06ساعت   توسط پرستو  |